تبليغاتX

&refer=minun> دختری بی عشق
هچکس تنهایی هایم را حس نکرد
                      

          ۱- برای داشتن لب های جذاب كلام محبت آمیز به زبان آورید

۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه كنید

۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم كنید

۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید كودكی هر روز آن را نوازش كند

۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید كه میدانید هرگز تنها نیستید

۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ كدام را دور نریزید

۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یكی در انتهای دست خودتان پیدا میكنید

همین طور كه سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید كه ۲ دست دارید یكی برای كمك به خودتان و یكی برای یاری دیگران

۸ - زیبایی یك زن به لباسهایی كه میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یك زن در چشمانش پدیدار میشود چرا كه آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی كه عشقش جای دارد

۹ - زیبایی یك زن در آرایشش نیست بلكه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است كه او مشتاقانه عشقش را نثار میكن۱۰

 - زیبایی واقعی یك زن با گذشت زمان افزایش می یابد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:26 توسط :: <-غزال-> ::

همیشه میگفتم

 بود آیا در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

بالاخره شد .خدایا خیلی بزرگی خیلی بزرگتر ازونی که فکر میکردم .جالب اینجاست کار پیدا شد اونم خیلی بهتر ازون چیزی که میخواستم .خدایا مخلصتم .

هیچوقت این خوبیاتو فراموش نمیکنم بازم میام براتون کامل میگم خدای خوب و نازنین چقدر خوب به بنده هاش کمک میکنه .

فکر میکردم فراموشم کرده .چقدر اینجا ناله کردم .اما بالاخره جوابمو داد.

خدایا شکرت/بابت کار




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:13 توسط :: <-غزال-> ::

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن بگیریم.

یلدا مبارک




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:14 توسط :: <-غزال-> ::

 در هیاهوی شهر گم شده ام

در تنگنای قفسی که از خود ساخته ام

در هزاران کلمه ی دوستت دارم

در میان لحظه های با تو بودنم

در فضای خالی اندیشه ام

در لذت مکرر عشق بازی ام

در فریادهای سکوتم

در واژه های گنگ و بی احساسم

در گم شدنها و پیدا شدنهای مکررم

در عاشقانه هایم

پیدا می شوم هر دم

گم می شوم هر دم ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:11 توسط :: <-غزال-> ::

 میگم واسم عادی شده اما چه عادی شدنی هر وقت تو خیابون یه پژو پارس نوک مدادی ببینم تا راننده اشو نبینم ول کن نیستم یا اینکه شمارشو .هنوز هم اون احساسه هست اما مثل یه درخت خشکیده که فقط ریشه اش زیر خاکه و شاخ و برگش کاملا خشکیده هیچ نور ام بهش نمیتابه .بذار اون ریشه اون زیر خاک بمونن تو دلم اند مهم اینه که کسی نمیدونه .

حالا یه مورد ازدواج پیش اومده که دارم بهش فکر میکنم .دلم نمیاد ردش کنم  چون خوبه اما هنوز ته دلم احساس زیاد ی ام بهش ندارم .یه لحظه تو دلم بله است و یه لحظه نه !!!

نمیدونم اینا بخاطر وجود اون ریشه درخت خشکیده است یا خود این .نمیدونم .

راست گفته سهراب :

خوشا بحال آنان که عاشق نورند و دست منبسط نور بر شانه هاشان

نه! وصل ممکن نیست




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:53 توسط :: <-غزال-> ::

الان دقیقا 2 سال و 4 ماه از جدایی از اون میگذره و چه سخت بود روزهایی که دلم اغوش میخواست و اون نبود آغوش هیچ کس دیگه ای جای اونو نگرفت .6 ماه تمام زجر کشیدم تو یه اتاق تاریک خودم بودم و خودم .گوشیمو میذاشتم کنارم و میخوابیدم به امید اینکه با صدای زنگ اون بیدار بشم و بهم بگه دلم واست تنگ شده دوریتو نمیتونم تحمل کنم .اما هیچ اثری ازون نبود تا کم کم سرد شدم عادت کردم به نبودن .عادت کردم به داشتن احساس و نخواستن آغوش .چقدر سخت بود بی عشق زندگی کردن .اما زنده موندم .تموم گریه هام زیر دوش حموم بود .چون اونجا تنها جایی بود که کسی اشکامو نمیدید .شبها تا گریه نمیکیردم خوابم نمیبرد .

تمام لباسهاییو که واسه اون پوشیده بودم از جلوی چشمم برداشتم .حتی دفتر خاطراتمو پاره کردم .شماره شو از گوشی پاک کردم و هرچی که منو یاد اون مینداخت از جلوی چشمم برداشتم .خودم شدم پزشک خودم .خودم شبها به خودم دلداری میدادم که اون بر میگرده .نگران نباش. کلی نذر کردم واسه بر گشتنش .

هرچند بعد 6 ماه برگشت ولی چه برگشتنی !!!

خیلی سرد و عادی فقط مثل یه اشنای قدیمی احوالمو می پرسید .اما من بازهم دوستش داشتم .به همونم راضی بودم .

انقد این رفتن و برگشتناش زیاد شد که کم کم واسم عادی شد .حالا منم مثل یه دوست قدیمی میدیدمش .

انتظار




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:57 توسط :: <-غزال-> ::

امروز پشت پنجره که ایستاده بودم و به آسمون خیره .اشک تو چشام جمع شد  باورم نمیشه خدایا صدامو شنیدی .

کم کم دارم بهش احساس پیدا میکنم .امروز احساس میکنم بیشتر از دیروز برام شیرین شده .حتی دلم میخواد ببینمش.

خدایا دوستت دارم .ای بابای آسمانهای آبی من .خدایا من هیچوقت بابا نداشتم اما تو رو همیشه بابای خودم میدیدم .نگو کفره ؟ که بابا بزرگترین  پشتیبان هر کسی میتونه باشه .دوستت دارم خدایا .دوست دارم بغلت کنم .بذار ذهنم امروز کودکانه باشه .بذار کودکی باشم که بالاخره اون شوکولاتیو که میخواست باباش براش خرید!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:17 توسط :: <-غزال-> ::

اینجا که میام تو این وبلاگ که مثل یه کلبه صورتی میمونه خودم هستم خود خودم با همه حسهایی که دارم .اینجا میشه از عشق نوشت بی هیچ واهمه ایی که کسی طعنه ای بزنه میشه از نفرت گفت بی هیچ ترسی .موزیک بی کلام دوای دردمه آرومم میکنه .

من دلم میخواهد آرام آرام تمام تنهایی ام را در پیله تنهایی اش بیچم و بگذارم و بروم .

خود نمیدانم کدامینم ؟ گاه در جوش و خروش گاه آرام گاه هوای دلم مواج است گاه زلزله ای تمام دلم را میلرزاند .گاه میروم گاه میایستم .

میخواهم که همه چیز را بگذارم و بروم .

یادم تو را فراموش .تا آخر عمر برنده این بازی منم .

یادم تمام خنده هایت تو را فراموش

یادم حتی اشک هایت که نمیدانم برای چه کسی میریختی تو را فراموش

یادم تمام خشم هایت یادم تمام بوسه هایت تو را فراموش

یادم اولین تپش های عاشقانه قلبم تو را فراموش

یادم جاده های سرد و سنگین تو را فراموش

یادم آغوش گرمت تو را فراموش

نوشته خودم تحت تاثیر موسیقی بیکلام سه تاری غم انگیز




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 17:9 توسط :: <-غزال-> ::

اشک هایت را پاک کن بانو ...

بخند ...

حالا بیشتر شبیه خودت شده ای !

شبیه رویای کودکی من ...

بخند بانوی ابر و لبخند ...

بخند ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:39 توسط :: <-غزال-> ::

 

اين همه ويران

 برای اين همه درد

نمی شود كه پريشان نبود و گريه نكرد


صدای فاجعه می آيد

به خون نشست زمين


ز عشق چه پرسی؟

كه قهرمانان در مسلخ اند و جمله اسير


بيا به ياد عزيزش كنار هم بنشينيم

و با صدا به بلندای آسمان

به سرخی سپيده دمان

نام بزرگش را فرياد كنيم


نام آن خورشيد به خون تپيده

آن نخل بارور

آن پير خرد

نمی شود كه پريشان نبود و گريه نكرد

! ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:30 توسط :: <-غزال-> ::

در اتاقمو بستم چراغو خاموش کردم .ترانه بوشهریو گذاشتم صدارو تا آخر زیاد کردم ولو شدم رو صندلی تو نهایت عجز ضجه زدم .برای اولین بار تو زندگیم فریاد کشیدم .هوار کردم .همه چی باهم اعصابمو بهم ریخت یکیشم یه آدم عوضی و بیشعور تو همین نت لعنتی و اون یکی ام دوری از عشقم و سومی ام ازدواجی که بهش هیچ حسی ندارم

خدا رو صدا زدم اشکام مثل یه چشمه که تازه سر از زمین درمیاره همین طوری میریخت صورتم داغ شد تمام بدنم داغ شد .

صدا زدم خدااااااااااااااااااا   کجاییییییییییییی ؟؟؟؟/؟

بوشهری میگفت منم سر گشته و حیرانت ای دوست و من دلتنگ تر شدم .و من ناله کردم .هیچوقت اینجوری داغ نداشتم هیچوقت انقد دلم پر نبود.

جوجوی نازنینم عشقم

 من درد تورا زدست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

پ.ن: واسه اولین بار تو زندگیم اونقد جیغ کشیدم و ضجه زدم و همه بغض دو ساله مو ریختم بیرون .

پ.ن۱: یعنی خدا صدامو شنید ؟




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:12 توسط :: <-غزال-> ::

دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودمو اشک میریختم .با صدای تو نازنینم .هربار که میگفت غزال دردی توی قلبم میپیچید انگار چیزی قفسه سینه مو فشار میداد. دیشب با عشق باهاش حرف میزدم تمام وجودمو عشق گرفته بود .تمام درونم میسوخت .یاد این جمله افتاده بودم چقدر سخته که کسیو دوسداشته باشی و بدونی که هیچوقت بهش نمیرسی .جوجوی نازنینم کاش تو ام همینقدر منو دوسداشتی .بهش گفتم احساس میکنم یه تیکه از وجودمی .نمیتونم که ببرمش بندازمش دور .میشه آدم دست خودشو قطع کنه ؟

دوستت دارم وجودم عشقم عزیزم .دوستت دارم .تا آخر عمر.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:45 توسط :: <-غزال-> ::

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها خواهد برد؟

 

تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه صورت ها شده است. چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است و هرجا که کاروان عشق برود، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است.

محی الدین عربی اندلسی، عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری

(به نقل از کتاب صراط های مستقیم، دکتر عبدالکریم سروش)





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:50 توسط :: <-غزال-> ::

تمام مدتی که صحبت میکرد به این فکر میکردم که میتونم دوسش داشته باشم ؟ که میتونم وقت دلتنگی در آغوشش بگیرم ؟

که میتونه آرومم کنه ؟ اون از کار و خونه و ماشینش صحبت میکرد و من تو ذهنم به این فکر میکردم که میتونم یه روز باعشق ببوسمش ؟ نمیدونم من اینجوری ام یا همه دخترا اینجوری ان؟ چقدر سخته پذیرفتن کسی به عنوان همسر در حالیکه هیچ حسی بهش نداری ؟

عقلم میگه که اون هیچ ایرادی نداره اما احساسم چیزی نداره که بگه .هیچی !!

پ.ن: تا وقتی که به کسی احساس نداشته باشم محاله باهاش زندگی کنم .محاله .اقلا اینو مطمئنم

باور نمی کنم

اما کمی

همراه با درد

حس می کنم

انگار رفته ای ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:55 توسط :: <-غزال-> ::

بذار واسه اولین بار اینجا فریاد بزنم جمشید دوستت دارم

من مجبورم بگم که دوستت ندارم مجبورم .تو تمام

زندگی من بودی با تموم اذیتهایی که کردی .این عشق

هرگز فراموش نمیشه




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:27 توسط :: <-غزال-> ::

شاید داره عوض میشه .همه چی .باورم نمیشد بعد دو سال که از شکست عشقیم میگذره دارم کسیو جایگزینش میکنم .هنوزم نمیدونم که میتونم کسیو دوسداشته باشم جای اون یا نه .چند بار قبل رفتن بهش گفتم مطمئنی منو نمیخوای ؟ با اینکه میدونستم واقعا منو نمیخواد .اما بازم برسیدم .و اون گفت مبارکه ! بغض میکنم هنوزم واسم سخته کسی دیگه رو جای اون بغل کنم .جای اون ببوسم .اما میدونم که باید بتونم وگرنه زندگیم هدر میره .

هنوزم نمیدونم اما شاید ازدواج کنم .احتمالش از همه وقتهای دیگه بیشتره . چون این مورد هیچ عیبی نداشت .

از دیدن اون خوشحال شدم ولی الان بغض کردم و این بغض نشونه خوبی نیست .یعنی من هنوزم اونو دوسدارم .نه !!! نباید کسیو که بدبختم کرد دوست داشته باشم . 

ب.ن: مادر تو از کجای دل من خبر داری ؟ منم دوست دارم سر و سامان بگیرم و مطمئن باش بدون عشق شروع میکنم .مطمئن باش.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:33 توسط :: <-غزال-> ::